داشتم تلویزیون می دیدم ، مهران کانالو عوض کرد ، چند تا آدم سیاه پوست مشغول  نیایش بودن...

آره درست حدس زده بودم اونجا مدینه بود

همونجایی که درست4 ماه پیش داشتم قدم میزدم ... تصویر عوض شد.. صدایی آشنا گوشمو نوازش داد

صدای کبوترای بقیع !!

همونجایی که محاله بری و چشمات خیس نشه ...

بیاد حرف قیصر افتادم که ناگهان چه زود ، دیر می شود

حالا دیگه بغض عجیبی گلومو گرفته بود، دلم می خواست عین همون وقت گریه کنم

باز هم تصویر عوض شد

دوربین رفت تا به کعبه رسید ...، اسم کعبه که میاد یاد آخرین طواف خودم می افتم  ..

طواف ، لذت بخش ترین لحظه عالم

نماز طواف ، سعی صفا ومروه ، تقصیر ، عرفات ،جایی که آدم معرفت یاد میگیره

مشعر  جایی که شعور آدمی هجی میشه

و منا ، سرزمین آرزوها

تلویزیون داشت آروم آروم همه ی اینهارو نشون می داد و دل من دیگه طاقت دیدن این لحظه ها رو نداشت...

قطره ی اشکی هوس سرسره بازی کرد و روی دستام افتاد

خدای خوب و مهربون !!!

بازم خودت هوای ما رو داشته باش.