<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
    <title>آنها شبیه سایه اند !  سایه هایی سپید که هرگاه شیطنت میکنند!  سپیدیشان سیاه می شود !</title>
    <subtitle></subtitle>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://sepidosiah.mihanblog.com"/>
    <id>tag:http://sepidosiah.mihanblog.com</id>
    <updated>2012-05-24T13:52:09+01:00</updated>
    <generator>mihanblog.com</generator>
<link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://sepidosiah.mihanblog.com/post/atom" />
    <entry>
        <title>رهایی</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://sepidosiah.mihanblog.com/post/6"/>
        <published>2009-11-21T06:00:21+01:00</published>
        <updated>2009-11-21T06:00:21+01:00</updated>
        <id>tag:http://sepidosiah.mihanblog.com/post/6</id>
        <author>
            <name>سراب </name>
        </author>
        <summary>&amp;nbsp;
من رها می‌شوم، این‌جا فقط سکوی پرش من است
</summary>
        <content type="html" xml:base="http://sepidosiah.mihanblog.com/post/6"><![CDATA[<P>&nbsp;</P>
<P><FONT size=2>من رها می‌شوم، این‌جا فقط سکوی پرش من است</FONT></P>
<P><IMG height=417 alt="" hspace=0 src="http://1akkas.wordpress.com/files/2008/11/_mg_0545.jpg?w=840" width=389 align=baseline border=0></P>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>چهار</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://sepidosiah.mihanblog.com/post/5"/>
        <published>2009-11-21T05:51:22+01:00</published>
        <updated>2009-11-21T05:51:22+01:00</updated>
        <id>tag:http://sepidosiah.mihanblog.com/post/5</id>
        <author>
            <name>سراب </name>
        </author>
        <summary>&amp;nbsp;
&amp;nbsp;
مادرا ، هر وقت بمیرن زوده ...</summary>
        <content type="html" xml:base="http://sepidosiah.mihanblog.com/post/5"><![CDATA[<P><FONT size=3></FONT>&nbsp;</P>
<P><FONT size=3></FONT>&nbsp;</P>
<P><FONT size=3>مادرا ، هر وقت بمیرن زوده ...</FONT></P>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>باران</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://sepidosiah.mihanblog.com/post/4"/>
        <published>2009-11-18T08:38:19+01:00</published>
        <updated>2009-11-18T08:38:19+01:00</updated>
        <id>tag:http://sepidosiah.mihanblog.com/post/4</id>
        <author>
            <name>سراب </name>
        </author>
        <summary>امروز باران بارید ...
راستی ! 
&amp;nbsp;باران را به هر زبانی بنویسیم ، زمین خیس می شود ...</summary>
        <content type="html" xml:base="http://sepidosiah.mihanblog.com/post/4"><![CDATA[<P>امروز باران بارید ...</P>
<P>راستی ! </P>
<P>&nbsp;باران را به هر زبانی بنویسیم ، زمین خیس می شود ...</P>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>هوای ما رو داشته باش</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://sepidosiah.mihanblog.com/post/3"/>
        <published>2009-11-17T10:56:31+01:00</published>
        <updated>2009-11-17T10:56:31+01:00</updated>
        <id>tag:http://sepidosiah.mihanblog.com/post/3</id>
        <author>
            <name>سراب </name>
        </author>
        <summary>&amp;nbsp;
داشتم تلویزیون می دیدم ، مهران کانالو عوض کرد ، چند تا آدم سیاه پوست مشغول&amp;nbsp; نیایش بودن...
آره درست حدس زده بودم اونجا مدینه بود
همونجایی که درست4 ماه پیش داشتم قدم میزدم ... تصویر عوض شد.. صدایی آشنا گوشمو نوازش داد
صدای کبوترای بقیع !!
همونجایی که محاله بری و چشمات خیس نشه ... 
بیاد حرف قیصر افتادم که ناگهان چه زود ، دیر می شود
حالا دیگه بغض عجیبی گلومو گرفته بود، دلم می خواست عین همون وقت گریه کنم
باز هم تصویر عوض شد
دوربین رفت تا به کعبه رسید ...، اسم کعبه که میاد یاد آخر</summary>
        <content type="html" xml:base="http://sepidosiah.mihanblog.com/post/3"><![CDATA[<P>&nbsp;</P>
<P>داشتم تلویزیون می دیدم ، مهران کانالو عوض کرد ، چند تا آدم سیاه پوست مشغول&nbsp; نیایش بودن...</P>
<P>آره درست حدس زده بودم اونجا مدینه بود</P>
<P>همونجایی که درست4 ماه پیش داشتم قدم میزدم ... تصویر عوض شد.. صدایی آشنا گوشمو نوازش داد</P>
<P>صدای کبوترای بقیع !!</P>
<P>همونجایی که محاله بری و چشمات خیس نشه ... </P>
<P>بیاد حرف قیصر افتادم که ناگهان چه زود ، دیر می شود</P>
<P>حالا دیگه بغض عجیبی گلومو گرفته بود، دلم می خواست عین همون وقت گریه کنم</P>
<P>باز هم تصویر عوض شد</P>
<P>دوربین رفت تا به کعبه رسید ...، اسم کعبه که میاد یاد آخرین طواف خودم می افتم&nbsp; ..</P>
<P>طواف ، لذت بخش ترین لحظه عالم</P>
<P>نماز طواف ، سعی صفا ومروه ، تقصیر ، عرفات ،جایی که آدم معرفت یاد میگیره</P>
<P>مشعر&nbsp; جایی که شعور آدمی هجی میشه</P>
<P>و منا ، سرزمین آرزوها </P>
<P>تلویزیون داشت آروم آروم همه ی اینهارو نشون می داد و دل من دیگه طاقت دیدن این لحظه ها رو نداشت...</P>
<P>قطره ی اشکی هوس سرسره بازی کرد و روی دستام افتاد</P>
<P>خدای خوب و مهربون !!!</P>
<P>بازم خودت هوای ما رو داشته باش.&nbsp; </P>
<P><IMG style="WIDTH: 309px; HEIGHT: 203px" height=259 alt="" hspace=0 src="http://hadj.ir/fa/images/galery/alharam-mosque/alharam-mosque%20(125).jpg" width=322 align=baseline border=0></P>
<P>&nbsp;</P>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>سپید یا سیاه ، فرقی نمی کند</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://sepidosiah.mihanblog.com/post/2"/>
        <published>2009-11-17T06:04:45+01:00</published>
        <updated>2009-11-17T06:04:45+01:00</updated>
        <id>tag:http://sepidosiah.mihanblog.com/post/2</id>
        <author>
            <name>سراب </name>
        </author>
        <summary>قلم حرکت میکند واژه ها میلغزند و من دوباره کاغذ را سیاه میکنم من دوباره نامفهوم و بی معنی آن طوری که فقط خودم می فهمم جمله هایی را می نویسم که امروزها به آن می گویند : شعر سپید نمی دانم چرا سپید چرا سیاه نه؟ هر چه که هست سپید یا سیاه نو یا قدیم فرقی نمی کند مهم این است که حالم را عوض می کند مهم این است که حالم را خوب می کند...</summary>
        <content type="html" xml:base="http://sepidosiah.mihanblog.com/post/2"><![CDATA[قلم حرکت میکند <BR>واژه ها میلغزند و <BR>من دوباره کاغذ را سیاه میکنم <BR>من دوباره نامفهوم و بی معنی <BR>آن طوری که فقط خودم می فهمم <BR>جمله هایی را می نویسم که امروزها <BR>به آن می گویند : <BR>شعر سپید <BR>نمی دانم چرا سپید چرا سیاه نه؟ <BR>هر چه که هست سپید یا سیاه نو یا قدیم <BR>فرقی نمی کند <BR>مهم این است که حالم را عوض می کند <BR>مهم این است که حالم را خوب می کند...]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>هر اتفاقی می افتد به نفع ماست</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://sepidosiah.mihanblog.com/post/1"/>
        <published>2009-11-17T05:38:30+01:00</published>
        <updated>2009-11-17T05:38:30+01:00</updated>
        <id>tag:http://sepidosiah.mihanblog.com/post/1</id>
        <author>
            <name>سراب </name>
        </author>
        <summary>توی كشوری یه پادشاهی زندگی میكردكه خیلی مغرور ولی عاقل بودیه روز برای پادشاه یه انگشتر به عنوان هدیه آوردندولی رو نگین انگشتر چیزی ننوشته بود و خیلی ساده بودشاه پرسید این چرا این قدر ساده است ؟و چرا چیزی روی آن نوشته نشده است؟فردی كه آن انگشتر را آوره بود گفت:من این را آورده ام تا شما هر آنچه كه میخواهید روی آن بنویسیدشاه به فكر فرو رفت كه چه چیزی بنویسد كه لایق شاه باشدوچه جمله ای به او پند میدهد؟همه وزیران را صدا زد وگفتوزیران من هر جمله و هرحرف با ارزشی كه بلد هستید بگوییدوزیران هم هر آنچه بل</summary>
        <content type="html" xml:base="http://sepidosiah.mihanblog.com/post/1"><![CDATA[<P align=justify><FONT size=2>توی كشوری یه پادشاهی زندگی میكرد<BR>كه خیلی مغرور ولی عاقل بود<BR>یه روز برای پادشاه یه انگشتر به عنوان هدیه آوردند<BR>ولی رو نگین انگشتر چیزی ننوشته بود و خیلی ساده بود<BR>شاه پرسید این چرا این قدر ساده است ؟<BR>و چرا چیزی روی آن نوشته نشده است؟<BR>فردی كه آن انگشتر را آوره بود گفت:<BR>من این را آورده ام تا شما هر آنچه كه میخواهید روی آن بنویسید<BR>شاه به فكر فرو رفت كه چه چیزی بنویسد كه لایق شاه باشد<BR>وچه جمله ای به او پند میدهد؟<BR>همه وزیران را صدا زد وگفت<BR>وزیران من هر جمله و هرحرف با ارزشی كه بلد هستید بگویید<BR>وزیران هم هر آنچه بلد بودند گفتند<BR>ولی شاه از هیچكدام خوشش نیامد<BR>دستور داد كه بروند عالمان و حكیمان را از كل<BR>كشور جمع كنند و بیاوند<BR>وزیران هم رفتند و آوردند<BR>شاه جلسه ای گذاشت و به همه گفت كه هر كسی<BR>بتواند بهترین جمله را بگوید جایزه خوبی خواهد گرفت<BR>هر كسی به چیزی گفت<BR>باز هم شاه خوشش نیامد<BR><BR>تا اینكه یه پیر مردی به دربار آمد و گفت با شاه كار دارم<BR>گفتند تو با شاه چه كاری داری؟<BR>پیر مرد گفت برایش یه جمله ای آورده ام<BR>همه خندیدند و گفتند تو و جمله<BR>ای پیر مرد تو داری میمیری تو راچه به جمله<BR>خلاصه پیر مرد با كلی التماس توانست آنها را<BR>راضی كند كه وارد دربار شود<BR>شاه گفت تو چه جمله ای آورده ای؟<BR>پیر مرد گفت<BR>جمله من اینست<BR>"هر اتفاقی كه برای ما می افتد به نفع ماست"<BR>شاه به فكر رفت<BR>و خیلی از این جمله استقبال كرد<BR>و جایزه را به پیر مرد داد<BR>پیر مرد در حال رفتن گفت دیدی كه هر اتفاقی كه می افتد به نفع ماست<BR>شاه خشمگین شد و گفت چه گفتی؟<BR>تو سر من كلاه گذاشتی<BR>پیر مرد گفت نه پسرم<BR>به نفع تو هم شد<BR>چون تو بهترین جمله جهان را یافتی<BR><BR><BR>پس از این حرف پیر مرد رفت<BR>شاه خیلی خوشحال بود<BR>كه بهترین جمله جهان را دارد<BR>و دستور داد آن را روی انگشترش حك كنند<BR>از آن به بعد شاه هر اتفاقی كه برایش پیش میآمد<BR>میگفت<BR>هر اتفاقی كه برای ما میافتد به نفع ماست<BR>تا جائی كه همه در دربار این جمله را یاد گرفنه وآن را میگفتند<BR>كه هر اتفاقی كه برای ما میافتد به نفع ماست<BR>تا اینكه یه روز<BR>پادشاه در حال پوست كندن سبیبی بود كه ناگهان<BR>چاقو در رفت و دو تا از انگشتان شاه را برید و قطع كرد<BR>شاه ناراحت شد و درد مند<BR>وزیرش به او گفت<BR>هر اتفاقی كه میافتد به نفع ماست<BR>شاه عصبانی شد و گفت انگشت من قطع شده تو<BR>میگوئی كه به نفع ما شده<BR>به زندانبان دستور داد تا وزیر را به زندان<BR>بیندازد وتا او دستور نداده او را در نیاورند<BR><BR>چند روزی گذشت<BR><BR>یك روز پادشاه به شكار رفت<BR>و در جنگل گم شد<BR>تنهای تنها بود<BR>ناگهان قبیله ای به او حمله كردند و او را گرفتند<BR>و می خواستند او را بخورند<BR>شاه را بستند و او را لخت كردند<BR>این قبیله یك سنتی داشتند كه باید فردی كه<BR>خورده میشود تمام بدنش سالم باشد<BR>ولی پادشه دو تا انگشت نداشت<BR>پس او را ول كردند تا برود<BR><BR>شاه به دربار باز گشت<BR>و دستور داد كه وزیر را از زندان در آورند<BR>وزیر آمد نزد شاه و گفت<BR>با من چه كار داری؟<BR>شاه به وزیر خندید و گفت<BR>این جمله ای كه گفتی هر اتفای میافتد به نفع ماست درست بود<BR>من نجات پیدا كردم ولی این به نفع من شد ولی تو در زندان شدی<BR>این چه نفعی است<BR>شاه این راگفت واو را مسخره كرد<BR><BR>وزیر گفت اتفاقاً به نفع من هم شد<BR>شاه گفت چطور؟<BR>وزیر گفت شما هر كجا كه میرفتید من را هم با خود میبردید<BR>ولی آنجا من نبودم<BR>اگر می بودم آنها مرا میخوردند<BR>پس به نفع من هم بوده است<BR>وزیر این را گفت و رفت</FONT></P>]]></content>
    </entry>
</feed>

